ترک کن خانه بي آيينه غربت را
گام اول عطش است
جرعه اي نوش ز بي تابي درياي جنون
موج شو در دل شب ، بگذر از ساحل تب
لحظه لحظه بنوازد به دلت
ني لبک بي خوابي
همچو آتش بدرخش
رقص کن زرد وبنفش
شعله شو پا به سر
آتش بزن اين دفتر بي فردايي
خط خط خاطره را دست نزن
تيشه بر خويشتن خويش مزن
چشمها پنجره است
باز کن پنجره را رو به افق
تن عريان خيالي تازه
ابر باش ابر غرور
چکه کن بر نوک آن قله دور
تا برويد گل عشق
در غروبي به دل مزرعه شيدايي