
سارا

سارا
سلام بر تمامی دوستان عزیز
من همین الان رسیدم خونه دارم اینو واستون مینویسم
اولا فوق العاده از زحمات سارا جون ممنونم
بعد از شمه ممنونم که باهاش همکارن کردین
امید وارم موفق باشین
فرا رسیدن ماه رمضان ، ماه رحمت الهی رو هم به همتون تبریک میگم
امیدوارم تو این ماه تمام گناهانمون بخشیده بشه
و به هرچی که می خوایم برسیم
موفق باشین
(مرتضی)


بین دو راهی موندم تو کوچه های غربت
انگار که نا نداره پاهام برای حرکت
می نویسم رو دیوار از درد این غریبی
از اون روزای رفته روزای ناشکیبی
از بوی خوب گلها تو باغچه محبت
از زخم کهنه دل تو روزگار غربت
از سرزمین غمها نامه برات نوشتم
تاکه تو هم بدونی چی شده سرنوشتم
سارا

گرد خود آهسته مي پيچد حرير راز
او چو مرغي خسته از پرواز
مي نشيند بر درخت خشك پندارم
شاخه ها از شوق مي لرزند
در رگ خاموششان آهسته مي جوشد
خون يادي دور
زندگي سر ميكشد چون لاله اي وحشي
از شكاف گور
از زمين دست نسيمي سرد
برگهاي خشك را با خشم مي روید
آه ... بر ديوار سخت سينه ام گويي
نا شناسي مشت ميكوبد
بازكن در ... اوست
باز كن در ...اوست
من به خود آهسته ميگويم
باز هم رويا
Sara
دل من ، در دل شب ،
خواب پروانه شدن می بیند.
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمان ها آبی،
پر مرغان صداقت آبی ست ـ
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق،
می گشاید پر و بال.
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
ـ نه ،
ـ از آن پاک تری
تو بهاری ؟
ـ نه ،
ـ بهاران از توست
از تو می گیرد وام ،
هر بهار این همه زیبایی را .
هوس باغ و بهارانم نیست.
ای بهین باغ و بهارانم تو !.....
Sara
ولادت امیرالمومنین حضرت علی (ع)
برعموم شیعیان مبارکباد
سارا
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی است
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نو میدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی
که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای
اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی است اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها، پاییز
شعر: مهدی اخوان ثالث
سارا

کاش بیایم برای بی پناها سایبون باشیم
بادلای دل شکسته کمی مهربون باشیم
کاش بیایم به باغبونا کمی حرمت بذاریم
احــترام دلای شکســـته رو نگـه داریـم
کاش به مهربونترا دین مون و، ادا کـنیم
سهم خوشبختی مون و، وقف بزرگتراکنیم
کاش یه کاری بکنیم که خستگی ها دربشه
مرهـمی بشیم که زخـم آدمـا بـهتر بشـه
کاش که شاخه درخت زندگی رو نشکنیم
هفته ای یه بار به باغبونامون سر بزنیم
کاش که پاک کنیم تمام اشکایی که جاریه
خوب نگه داریم چیزی که واسه یادگاریه
کاش دس پرنده های بی پناه و بگـیریم
توی آسمون بـریم دامن ماه و بگـیریم
کاش بامهربونی مون غصه هارو کم بکنیم
رشته های عشق و تا همیشه محکم بکنیم
کاش بشینیم پای صحبت اوناکه بی کسن
اگه دردل کنن به آرزوشون می رسن
کاش توعصری که همش سنگیه وآهنیه
بگـیم از چیزهایـی که خـوبه ولی رفتنیه
کاش هنوز دیرنشده قدرهم وخوب بدونیم
نکنه دیر بشه تا ابد پشــیمون بـمونیـم
کاش که این یه جمله هیچ موقع زیادمون نره
آدمی چه بد باشه چه خوب باشه مسافره
(مریم حیدرزاده)
S A R A
(مهدی سهیلی)
امشب به یاد روی دلارامی
بیدارم و پریده زسر خوابم
میجویمش بدامن شب اما
آن ماه را به خانه نمی یابم
امشب کجاست مهر درخشانم؟
بی ماه روی او شب من تار است
در خواب ناز رفته نمیدانم
یا همچو من نشسته و بیدار است؟
ای وای...ماه آمد و دنیایی
دارد شمد به روی خود از مهتاب
ای چشم شب نخفته بخواب امشب
شاید که روی او نگری در خواب
سارا
گر نمانم شايد
در دلم خواهي ماند.
من که رفتم آنوقت
قصّه ها خواهي خواند
که مرا دريابي !!!
بنگر ، تو چرا بي تابي؟!
تو مرا خواهي داشت
شعر من آهنگ نيست
نه کويري خاليست ، نه ترانه ، نه هيچ
شعر من يک راز است
که دلم با خود گفت.
بشنو از من ، که دلم اينبار گفت
سرّ خود با پاييز
قصّه اي روح انگيز

س ا ر ا

من بودم و غروبی سرخ که نشان از تاريکی تلخی داشت
به ذهنم فشار آوردم تا تو را به خاطر آورم
ولی هر چه سعی کردم به ذهنم هم نيومدی
همان لحظه که خورشيد خانم داشت می رفت
به خاطرم اومد که تو تمام هستی من بودی
و لی نميدانستم که به زيبا یهای دنيا نبايد دل بست
به تويی که زيبايی محض بودی
آنروز غروب عشق من بود
من فهميدم که وعده گلرخان وفايی ندارد
شکوه هايی که از تو داشتم به فراموشی سپردم
و گفتم که بايد او را زخاطر برد
خورشيد رفت و شب امد
ولی من هنوز روز را نديده ام
اگر هر غروب طلوعی دارد
ولی اين غروب طلوعی ندارد
حالا ديگر من مانده ام و يک دنيا تاريکی
غروب عشق اگر غمگين بود
ولی برایم دوست داشتنی بود
سارا

بغض کن اما نبار خشک شو اما نریز
کم نشو بی حوصله گم نشو بی ردپا
رد شو از این حال بد دیر کن اما بیا...
سارا
میلاد حضرت زینب کبری (س)
وروزپرستار گرامی باد


از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند
((مهدی اخوان ثالث))
(سارا)
با شما هستم من ، ای ... شما
چشمه هایی که ازین راهگذر می گذرید
با نگاهی همه آسودگی و ناز و غرور
مست و مستانه هماهنگ سکوت
به زمین و به زمان می نگرید
او درین دشت بزرگ
چشمه ی کوچک بی نامی بود
کز نهانخانه ی تاریک زمین
در سحرگاه شبی سرد و سیاه
به جهان چشم گشود
با کسی راز نگفت
در مسیرش نه گیاهی ، نه گلی ، هیچ نرست
رهروی هم به کنارش ننشست
کفتری نیز در او بال نشست
من ندیدم شب و روزش بودم
صبح یک روز که برخاستم از خواب ، ندیدم او را
به کجا رفته ، نمی دانم ، دیری ست که نیست
از شما پرسم من ، ای ... شما
رهروان هیچ نیاسودند
خوشدل و خرم و مستانه
لذت خویش پرستانه
و سفر و زمزمه شان بودند
با شما هستم من ، ای ... شما
سبزه های تر ، چون طوطی شاد
بوته های گل ، چون طاووس مست
که بر این دامنه تان دستی کشت
نقشتان شیرین بست
چو بهشتی به زمین ، یا چو زمینی به بهشت
او بر آن تپه ی دور
پای آن کوه کمر بسته ز ابر
دم آن غار غریب
بوته ی وحشی تنهایی بود
کز شبستان غم آلود زمین
در غروبی خونین
به جهان چشم گشود
نه به او رهگذری کرد سلام
نه نسیمی به سویش برد پیام
نه بر او ابری یک قطره فشاند
نه بر او مرغی یک نغمه سرود
من ندیدم شب و روزش بودم
صبح یک روز نبود او ، به کجا رفته ، ندانم به کجا
از شما پرسم من ، ای شما
طاوسان فارغ و خاموش نگه کردند
نگی بی غم و بیگانه
طوطیان سر خوش و مستانه
سر به نزدیک هم آوردند
با شما هستم من ، ای شما
اخترانی که درین خلوت صحرای بزرگ
شب که اید ، چو هزاران گله گرگ
چشم بر لاشه ی رنجور زمین دوخته اید
واندر آهنگ بی آزرم نگهتان تک و توک
سکه هایی همه قلب و سیه اما به زر اندوده ز احساس و شرف
حیله بازانه نگه داشته ، اندوخته اید
او در آن ساحل مغموم افق
اختر کوچک مهجوری بود
کز پس پستوی تاریک سپهر
در دل نیمشبی خلوت و اسرار آمیز
با دلی ملتهب از شعله ی مهر
به جهان چشم گشود
نه به مردابی یک ماهی پیر
هست بر پولکش از وی تصویر
نه بر او چشمی یک بوسه پراند
نه نگاهی به سویش راه کشید
نه به انگشت کس او را بنمود
تا شبی رفت و ندانم به کجا
از شما پرسم من ، ای ... شما
گرگها خیره نگه کردند
هم صدا زوزه بر آوردند
ما ندیدیم ، ندیدیمش
نام ، هرگز نشنیدیمش
نیم شب بود و هوا سکت و سرد
تازه ماه از پس کهسار برون آمده بود
تازه زندان من از پرتو پر الهامش
کز پس پنجره ای میله نشان می تابید
سایه روشن شده بود
و آن پرستو که چنان گمشده ای داشت ، هنوز
همچنان در طلبش غمزده بود
ماه او را دم آن پنجره آورد و به وی
با سر انگشت مرا داد نشان
کاین همان است ، همان گمشده ی بی سامان
که درین دخمه ی غمگین سیاه
کاهدش جان و تن و همت و هوش
می شود سرد و خموش
((اخوان ثالث))
(سارا)

دلبربرفت ودلشدگان راخبرنکرد
یادحریف شهرورفیق سفرنکرد
یابخت من طریق مروت فروگذاشت
یا او بشاهراه طریقت گذر نکرد
گفتم مگربه گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بوددردل سنگش اثرنکرد
شوخی نکن که مرغ دل بیقرارمن
سودای دام عاشقی ازسربدر نکرد
هرکس که دیدروی توبوسیدچشم من
کاری که کرد دیده من بی نظرنکرد
من ایستاده تاکنمش جان فداچوشمع
اوخودگذربه ماچونسیم سحرنکرد
sara
شنيدم که چون قوي زيبا بميرد
فريبنده زاد و فريبا بميرد
شب مرگ تنها نشيند به موجي
رود گوشه اي دور و تنها بميرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در ميان غزلها بميرد
گروهي برآنند که اين مرغ شيدا
کجا عاشقي کرد، آنجا بميرد
من اين نکته گيرم که باور نکردم
نديدم که قويي به صحرا بميرد
چو روزي ز آغوش دريا برآمد
شبي هم در آغوش دريا بميرد
تو درياي من بودي آغوش وا کن
که مي خواهد اين قوي زيبا بميرد
سارا
ولادت امام حسن عسکری(ع) برشیعیان آن حضرت مبارکباد .
سلام بر تو و آن لحظه ای که به روی زمين و زمان لبخند زدی و شکوفا شدی
و حلقه عارفان و شيفتگان حق را کامل کردی و نويد آخرين سفير صلح را از خانه خود
به گوش جهانيان زمزمه کردی.
جهان در انتظار فرزند صالح تو به خود می پيچد و تو آمدی که جهانی را از تب سوزان انتظار
با مژده فرزندت مهدی اميد دهی.
تو زيباترين آيه روشنی! تو خوش آهنگ ترين نغمه آزادی هستی! تو نيکو ترين خلق پسنديده ای!
سلام بر تو که پدر همه چشم ها و چشمه های انتظاری!
تو زيباترينی که در سپيده دمی روشن به خاک مفهومی آسمانی بخشيدی.
تو آن درخشنده ترينی که خورشيد بر افق دوردست نگاهت به سجده طلوع کرد.
تو آن توفنده ترينی که دريا در بی کرانه سينه ات پهلو گرفت و آسمان در وسعت دستانت متولد شد.
سلام بر همه آدينه هایی که در تمنای چشم های منتظر، نام فرزند تو را زمزمه کرد.
سارا

خسته ام از زندگی از سوز و ساز
خسته ام از سوز درد انتظار
و چه دنیای پر از شور و شریست
مردمانش را نقاب دیگریست
عشق می دزدی خرابت می کنند
دوست می داری جوابت می کنند
خسته ام .......
سارا
ترک کن خانه بي آيينه غربت را
گام اول عطش است
جرعه اي نوش ز بي تابي درياي جنون
موج شو در دل شب ، بگذر از ساحل تب
لحظه لحظه بنوازد به دلت
ني لبک بي خوابي
همچو آتش بدرخش
رقص کن زرد وبنفش
شعله شو پا به سر
آتش بزن اين دفتر بي فردايي
خط خط خاطره را دست نزن
تيشه بر خويشتن خويش مزن
چشمها پنجره است
باز کن پنجره را رو به افق
تن عريان خيالي تازه
ابر باش ابر غرور
چکه کن بر نوک آن قله دور
تا برويد گل عشق
در غروبي به دل مزرعه شيدايي
سارا
باز هم از زندگی سیرم
از هوای خانه دلگیرم
از پدر ، از مادرم ، از خود
در محیط بسته ای گیرم
دور افکارم گره خوردم
پیله می سازم و می میرم
هر شب از تکرار مشتی درد
خورده بر دندان دل، پیرم
او که از آغوش من رفته
پس چرا خندان و درگیرم
شاید از آزار جفتی چشم
این چنین در غل و زنجیرم
شاید از عاشق شدن هایم
مثل شب همرنگ، با قیرم
من فقط می خوانم از ذهنم
شوق یاری برده تدبیرم
شاید این تنهایی ام ، شاید
بوده تنها فال و تدبیرم
(سارا)
(سارا)
من آن غریب بی کسم
که بی کسی مرا مم استدر این مرام زنده کُش
زندگی خیانت است
خیانتی که جان دهد
جانی که جانان من استجانان من مهر من است
مهر تو در دل من استدلم به نزد یار باد
یار م همیشه شاد باد
(
مرتضی)آواره ترین شهر آزاد گیم
آزرده ترین عاشقان منم
گریان و خراب و عاشق که دل است
در رهگذر عشق ، آواره دل است
من در خودم و به فکر فردا نیم
فردا که رسید من به آن فکر کنم
آنی به خود نماندم ای دوست
از بس در فکر شما یم ای دوست
من ماندهام و درد و بلا یم در پیش
آری چه کنم با این دل ریش
(
مرتضی)